|
گذر از معنا
|
|||
محمدعلی شاه راه آمده بودیم و جوانی نكرده بودیم،شاید مشروطه آنچنان كه مطلوب بود میماند!این روزها به این فکر میکنم که منطقی که برای مقابله با یک منطق ِ غیرمنطقی عَلَم شده است، آیا خودش منطقی است یا نه؟
وقتی به دوست عزیزی هشدار دادم که نگذار این منطق جزویی از شخصیتت بشود، به شک افتاده ام.
ماشین لباسشویی ساعت 1.15 نصفه شب داره کار میکنه و من حتی حوصله ندارم که بروم و در حمام رو ببندم تا صدا مزاحم خواب بقیه نشه.
فردا ساعت 6 باید برم سفر و تازه دارم لباس میشورم. دارم میرم جایی که نه اینترنت هست و نه موبایل آنتن میده دلم خیلی گرفته . به خودم قول داده بودم با هیچکی راجع به اون موضوعها بحث نکنم اما فقط یک بحث فرعی کافیه که دوباره همه چی از نو شروع بشه. از اینکه یکهو بفهمی چقدر عوض شدی تو این دو ساله، تمام بغضهای دوساله ات تو گلوت جمع میشه. وقتی کسانی که در اطرافت هستند، حداقل پنجاه درصد درد مشترک دارند با تو، تحمل ساده تر میشه، خیلی دردها حس نمیشه اما به هیج وجه از اثرش کم نمیشه...وقتی جدا از اون جمع با آدمهای معمولی رفت و آمد کنی تازه خیلی از دردهات برات تعریف میشن که تو این جمع عادی، این دردها معمولی و عادی نشده اند. حتی بعضا تعریف هم نشده اند. تغییرات اینقدر گاهی زیاد و سریع هستن که خودت متوجهشون نمیشی، سِر میشی، گنگ میشی.... با یک دوربین عکاسی و چندتا کتاب وبه تماشای آبهای سپیدِ علیزاده و یک دفترچه میروم سفر با این امید که باز هم خدای طبیعت معجزه کند و این بغضها به پستویشان بازگردند. ایکاش تنها و تنها شاید یک نفر وجود داشت تا میفهمید حجم این بغضهایم را.
گفت میخواهد برود قطب شمال، روی بلندترین صخره یخی بایستد و چشمهایش را ببندد و خودش را بیاندازد پایین. اینطوری صدسال بعد جسد یخ بسته اش را پیدا میکنند و بعد میگذارند تا یخ اش خوب آب شود و توی جیبهایش را میگردند. بعد آن لیستی که از رنجهایش نوشته بود را پیدا میکنند. فقط نمیداند واکنش آنها چیست. دوست دارد بشر صد سال بعد چشمهایش گرد شود از رنجهای بشر امروزی. به خصوص به رنجهای خاص خودش. وگرنه اگر بخواهند تنها بگذارندش در موزه، لازم نیست این همه راه را تا قطب طی کند. میتواند همین جا کلک خودش را بکند اما چون نباید اینجا مایه خجالت باشد، پس بهتر است که منصرف شود و در صورت لزوم به قطب بیشتر فکر کند.
کلی در زیر باران شدید بهاری، خیابان گز کرده کرده است. به خیلی چیزها فکر کرده است. خوشحال است که میتواند هنوز رویا بسازد.
شاید 10 سال دیگر که این متن را بخوانم، حس و حالش برایم عجیب باشد مثل خیلی های دیگر که الان هم برایشان عجیب است. اما نمیتوانم پنهان کنم که چقدر از صدای زنگ در خانه مان بعد از ساعت ده شب میترسم. اینقدر که هنوز حالم بد است از صدای مشت کوبیدن شخصی به در خانه مان امشب که به اشتباه کوبیده بود. پیکی بود که زنگ را ندیده بود و محکم مشتش را بر درمان چند بار کوبید و بند دل من را پاره کرد. نه، فکر نکنم 10 سال دیگر ذره ای از این احساس ها را فراموش کرده باشم اینقدر که آن هول و ولا امشب در من زنده بود، زنده تر از روزهای واقعه اش حتی!
برایم ایمیلی آمده با موضوع معرفی 20 گونه جانورانی که به تازگی کشف شده اند. در میانشان کوسه ای بود که به جای شنا کردن ترجیح میدهد که بر روی کف دریا، با باله هایش راه برود و این گونه میتواند آغاز ظهور آبزیانی باشد که پا به خشکی میگذارند.
چند روز پیش به دوستی گفتم هیچ فکر نمی کردم سایت لغت نامه دهخدا را ف . ی. ل . ت. ر کرده باشند. گفت نفس ما را هم ف . ی. ل . ت. ر کرده اند! حواسمان نیست گفتم خدا را چه دیدی، شاید آبشش در آمد کنار صورت هایمان، بلکه برویم زیر آب یکم نفس بکشیم. امروز که این ایمیل را دیدم، یاد حرفم افتادم، فکر کردم شاید ما هم یک روزی آغاز انسان هایی باشیم که پا به درون آب میگذارند. شاید چرند به نظر برسد اما احتمال هر چیزی وجود دارد! هر چند که معنای نفس استعاری باشد.
دوست دارم از این دعوا چیزی نشنوم، سرگرمش نشوم. پایان چماق و هویجش روشن است برایم.
حواسم باید پیش آنهایی باشد که باید باشند اما در حبسند. حواسم باید پیش صدای شکستن استخوان های مردمم زیر این همه فشار باشد. حواسم باید پیش همه آنهایی باشد که زندگیشان دیگر مدت هاست رنگ و بویش عوض شده، پیش همه دلتنگیهایشان، تنهایی هایشان، اشک ها و لبخندهایشان. خواستم بنویسم معجزه ای در کار نخواهد بود اما دیدم حق ندارم این عبارت را بگویم؛ خدا را چه دیدی؟ شاید در کار باشد.
گارد گرفته است
آماده شنیدن توضیحات فن جدید از استاد است. استاد میگوید موقع اجرای این فن باید اینطور نفس بکشید تا کم کم ریه هایتان باز شود. ریه، نفس... به یاد خبری که امروز خوانده و فهمیده که کسی که عزیز خیلی هاست، یکی از ریه هایش را در " آنجا" از دست داده، نفسش میبرد. خسته شده است. از این همه احساس و بغض تلنبار شده میترسد. از همه این بغض ها و احساس ها بیزار است از بس که نمیداند که باید چه کار کند. یک وقتهایی در زندگی هست که آدمی میرود در میان جمعی و اگر 47 کیلو باشد در بدو ورود، میشود 107 کیلو هنگام خروج!
به دل نگرفتن را خیلی وقت است تمرین میکنم. به خصوص از وقتی که دیگر برای هیچ کس توضیح نمیدهم که چرا این کار را کردم یا چرا آن کار را نمیکنم، هرچند که توضیح هم اگر بدهم، محال است کامل درک کنندو میشود فیل در تاریکی و تنها عطش کنجکاویشان را بیشتر کرده ام، پس سکوت میکنم و لبخند میزنم! نمیدانم چرا این همه مشتاق جزئی ترین مسایل زندگی دیگرانند. وقتی هم که برای سوالاتشان پاسخی پیدا نکنند با فرضیات تیره و تاریکشان حمله میکنند تا تو دفاع کنی و جواب سوالشان را بدهی. اما خوب، سخت است. هر چقدر هم که پدر بگوید اهمیت نده، اما انگار که وسط قلبم را هدف گرفته اند، زمان میخواهد. خیلی جاها، فرهنگ مان مریض شده، رو به قبله خوابیده، گاهی هم در حال احتضار است... برای ثواب رفته بودم، کباب که چه عرض کنم، جزغاله ام کردند. جایی خوانده بودم، ما فکر میکنیم اگر خوبی کردیم و بدی دیدیم، همه چیز بین ما آدمها بوده در حالیکه بین ما و خداست، پس جایی برای ناراحتی نیست. |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||